معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387
جاودانگی
نوشته شده توسط حسین توکلی در ساعت 10:36 AM

 

انگشتان تو

تفسیرهای ده گانه یک کتابند

انگشت های تو

ده فرمان موسا.

                        (شمس لنگرودی)                                                                                                

به: م ش

چهارشنبه 13 آذر ماه سال 1387
من صدای قحطی کدوم تبارم؟
نوشته شده توسط حسین توکلی در ساعت 2:15 PM

 

چقدر خوب است که وقتی آدمها به ته ته خط می رسند، وقتی می خواهند خودکشی کنند، از روی ترس، سادگی یا هر کوفت دیگر به هم می گویند. بغض شان می ترکد و می گویند که دیگر جای ماندن نیست. اما این تن لعنتی همیشه می خواهد این بازی احمقانه را ادامه دهد. چقدر خوب است که وقتی هرگز حرف هم را نمی فهمند به این حرف زدن ایمان دارند، تا اشگ بریزند و سبک شوند. خودشان را گول می زنند، اما این پیوند انسانی ی گفتن و شنیدن به هر روی زیباست. حرف زدن، وضعیت کمیک آدمها را تشدید می کند اما، زندگی می تواند برای یک دیگری ادامه داشته باشد.

امروز از خودم بدم آمد که کسی در برابرم بود که به ته ته خط رسیده بود و فقط پس از گفتگویی چند جمله ای بغض اش ترکید و کمک خواست، اما من نتوانستم کمکی کنم. پنجه بر دیوار کشیدم، کلافه شدم و بچه گانه فقط یک آب معدنی به او دادم. . .مواظب خودتان باشید. . .

ایستاده مردن یا زانو زده زندگی کردن؟

چه خوب که تو هستی و من با خودم گفتم اگر . . . الان بود دست کم بهتر از من برخورد می کرد و واکنش بهتری در برابر این زن نشان می داد. . .

پیشنهاد ما به دیگری که کاملا به ته خط رسیده چیست، وقتی برای خود پاسخی داریم؟،ایستادن مردن یا زانو زده زندگی کردن؟؟؟

چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
بوف کوری در نور
نوشته شده توسط حسین توکلی در ساعت 7:30 PM

 

یکی از وظایف ام در کار راهنمایی مشتریانی است که در پی کتابی اند، مناسب وضعیت فکری خود و اطرافیانشان. برای خودم طبقه بندی خاصی در این زمینه دارم. این طبقه بندی از سر ایدئولوژی خودم و شرایط فکری مشتریان پدید آمد. چند روز گذشته با بخشی از آن دسته روبرو شدم که شاید سخت ترین دسته از مشتریان باشند. خانمهایی که برای اطرافیان خود که بیشتر پسر هستند، به دنبال کتابهایی اند که ایمان از دست رفته را به مجاری قلب بازگردانند. کتاب برای آدمهایی بی ایمان، ناآرام، متزلزل، عصبی و بیشتر شکست خورده. کتابی که آنها را آرام، پذیرا و مومن کند.

همه اینها از کسی خواسته می شود که شرایط مشابهی با آنان دارد. با این تفاوت که فقط شاید چند کتاب بیشتر خوانده باشد.

با صراحت به مشتریان می گویم: من خودم به هیچ چیز ایمان ندارم، نا آرامم و . . .

اگر کسی راه کار بخواهد می گویم: هیچ راه کاری وجود ندارد. اما کتاب معرفی می کنم. کتابهایی که مسکن های چند ساعته نیستند، کپسول ایمان در ضمیمه خود ندارند.

خداحافظ گری کوپر(شاهکار رومن گاری)، چهره هنرمند در جوانی، بیگانه، آدم اول، عصیانگر، کتابهای استاد بابک احمدی و. . .

اگر کسی کتابی بخواهد که او را آرام کند، می گویم کتابی که من معرفی کنم شما را بیشتر نا آرام می کند. شاید نتوانید بخوابید و . . . کتابی مانند "عصیانگر " فقط به وضعیت شما زبان علمی می دهد. شاید این خود کمی از بار سرگشتگی کم کند، اما شما را از این بن بست بی انتها نجات نمی دهد. هیچ کتابی نمی تواند کسی را نجات دهد، همانگونه که هیچ چیز دیگر. کتاب باید پرسش ساز باشد. نه مانند کتابهای مقدس، پاسخگو.

این کار را می کنم اما، بیشتر دچار وجدان درد می شوم. آیا کار درستی می کنم که چنین کتابهایی معرفی می کنم؟

چگونه وقتی از وضعیت آنها فقط این چنین ناچیز می دانم، این کار را می کنم؟

اگر این کار فاجعه های دیگری را پدید آورد، چه می شود؟

ارتباط من با آنها فقط در حد داد و ستد چند واژه کلیدی است، این واژگان تا چه اندازه بار لازم را برای شناخت وضعیت دیگری به دوش می کشند؟ بنا بر این اگر راهی برای آرامشی سطحی و صوری آنها وجود دارد، من چه مسئولیتی دارم؟

می ترسم پیامبری شوم که ادعای شناخت درد دست کم بخشی از آدمها را دارد و بر پایه ایدئولوژی خود نسخه می نویسد. و پیامبر یعنی جنایتکار.

آیا با این کار به آشوب بیشتری در آنها دامن نمی زنم؟

از سوی دیگر نمی توانم کتابهایی را که از آنها متنفرم را به کسی پیشنهاد کنم. نمی توانم گول خوردن آدمها از ایمان و . . . را از راه دیگری تشدید کنم. با کتابهایی مانند: راز، قورباغه را قورت بده، رازهایی درباره زنان و مردان، آیا تو آن گمشده ام هستی، رازهایی درباره عشق، قانون جذب، چهار اثر، همه چیز با خدا ممکن است، شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید و . . .

اخلاق کاری، انسانی و تعهدم نسبت به مشتریانی که به من اطمینان می کنند، در چه جایگاهی قرار دارد؟

و چند ده پرسش دیگر که در میان رفت و آمد مشتریان با آنها دست و پنجه نرم می کنم. نمی توانم از کنار این وضعیت، راحت عبور کنم.

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387
زمین
نوشته شده توسط حسین توکلی در ساعت 6:03 PM

 

اگر همه عمرم را بدجور باخته ام، بودن تو همه سالها و ثانیه های از دست رفته را با لبخندی به همیشه ها پیوند می زند. با بودن تو، زمین هنوز هم جای ماندن است. من باخته ام اما، امروز دستان تو تندیس پیروزی اند. هنوز می توانم وقتی در سالن خالی سینما سردم می شود، به امید بودن تو و مهربانی هایت گرم شوم. وقتی از آوارگی هایم حالم به هم می خورد به دستان تو پناه آورم. هنوز وقتی هق هق گریه اجازه نفس کشیدن نمی دهد، تو هستی و نام بلندت، تا دوباره خودم را به جا آورم. هنوز زنده ام، می توانم گریه کنم، بخندم، مادرانگی های توست که همچنان می توانم با صداقت ببارم. وقتی اعتماد کثیف ترین و مضحک ترین واژه است، تویی که آشناترینی، خودی ترینی. وقتی در صدای همه رنگ و زنگ فریب و تمسخر موج می زند، صدای توست که از آن اطمینان می بارد. وقتی به همه با ترس عجیبی نگاه می کنم، تو هستی که وقتی می بینمت انگار اصلا هیچ کس دیگه ای نیست که ببینمش، چه با ترس چه بی ترس.  

وقتی تو هستی زمین هنوز هم جای ماندن است.

به آنکه لب خند زیبایی دارد.

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387
یک شاهکار
نوشته شده توسط حسین توکلی در ساعت 6:01 PM

 

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

چه قدر ناتوانم

من خواستم با ابیات پراکنده شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

به پایان ماه و به پایان سال موکول می کردم

هفته پایان می یافت

ماه پایان می یافت

سال پایان می یافت

هنوز در آستانه ی در

در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می کردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می خواستیم

با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که

 از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،

چه قدر می توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی

که بادهای پاییزی همه ی برگهای درختان را بر زمین

ریختند

به زیر برگ ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم.

احمد رضا احمدی